يادداشتي براي هواداران غير تبريزي

دلم براي راهروهاي پر يادگار تنگ شده راهروهايي كه كيپ تا كيپ جمعيت را در خود جا مي دهد و صداي آشناي"داداش بورا اوتوماخ يئريدي!؟"
ساعت تقريباً 2 نصف شب است آرام آرام براي خواب آماده مي شدم اما يك متني بايد مي نوشتم.گفتم صبح مي نويسم كه ذهنم هم خسته نباشد كه قصوري سر نزند كه مبادا به واسطه اشتباه يك پ و ك همه مؤاخده كنند ، البته امروز پ و ك تفاوت زيادي دارد قديم ها هم داشت نه به اندازه امروز.
فكر كردم حال و هواي بازي ايران و كره تمام شود تا دوباره به تراختور برگرديم برد غرورانه اي بود هرچند دست نوشته هاي اين بي سواد ها طعم اين برد را به دهانمان زهر مي كند،فوتبال فارسي!
اين روزها روزهاي بي حوصله گي ست و ما كه تنها دلخوشي نيمه سالممان همين
فوتبال است.بقيه تفريح ها خطرناك! هستند و دردسر ساز البته فوتبال هم چندان
آسان نيست اگر سرت نشكند،پايت كبود نشود يا ناسزايي نشنوي تازه آنهم ببري
براي خودش اوضاعي مي شود.
راستش را بخواهيد اين متني كه مي نويسم كمي متفاوت تر است ،ساده مي نويسم و
صادقانه،نه اينكه قبلي ها صادقانه نبود اما چندان هم نامتكلفانه
نبود.امروز سخنم با همه اقشار جامعه است جملات نيم- فلسفي من به چه درد
آنها مي خورد!
وقتي كه متنت علامت تعجب زياد دارد يا چيزهاي عجيب و غريب زياد مي نويسي
عجيب و غريب هايي كه براي خودمان عادي شده است شايد هم فكر مي كني عجب تحفه
اي ست.
به هر حال،صحبت از غرور شد و فوتبال ايراني و اينكه يك نفر از آن سوي
ايران آن را فوتبال فارسي! مي خواند چقدر به من تبريزي بر مي خورد!
ناسلامتي همين تيم 98 ، هشتاد درصدش ترك بودند. يا همين تيم كه همه تيپي و
همه قومي بازيكن دارد حتي دو رگه سه مليتي! آنها يك وجه مشترك دارند و آن
ايراني بودن است.
اما همه اين كنايه ها و تركيب هاي عجيب و غريب! هم باعث نمي شود از گل پيروزي تيم ملي خوشحال نشوم،خوشحالي كه بروز نمي دهم!
لابد وقتي كه برخي تراختور را با پسوند تبريز مزين مي كنند به تراختوري
هاي غير تبريزي بر مي خورد ما كه خسته شديم از بس كه گفتيم اين تيم فقط تيم
تبريز نيست هر موقع آنها فرق فارسي و ايراني را دانستند اينها هم ميدانند.
يادگار! يا همان سهند يا دره سرخ!
اين روزها آرامش ما در درياي استرس آن رقم مي خورد.غوطه ور شدن در استرس
آن نيز برايمان شيرين است آنگونه كه انگار واقعاً خانه اولمان است.گاه
باخته ايم گاه برده ايم گاه خود را تافته جدا بافته ايم!
پياده آمده ايم و پياده رفته ايم گلايه كرده ايم اما نهايتاً 2 ساعت بعد
دم در خانه بوده ايم. اما هميشه يادمان رفته چه مردمي و از چه نقاطي براي
تشويق تراختور مي آيند.فكر كرديم فقط خودمان هستيم و تمام.
يك بار كه رفتيم آزادي و تراختوري هاي تهراني به خانه هايشان رفتند و ما
آواره خيابان هايي كه حتي اسمشان را نمي دانستيم آدرسي پرسيديم ،گفتيم چه
كسي امين تر از مأمور نيروي انتظامي! از قضا او هم استقلالي از آب در آمد
خدا رفتگانش را بيامرزد آدرسي داد كه به جاي آزادي سر از بيابان در آورديم!
يادم نبود بازي ساعت چند تمام شد اما 12 شب بود و ما هنوز آواره ،دلمان
گرفت و به تراختوري هاي تهراني غبطه خورديم الان در خانه هايشان استراحت مي
كردند اما لااقل هرچه بود آن بازي را برديم،اين همه راه بيايي 12 ساعت در
استاديوم و ببازي و همان راه را برگردي واقعاً دل شير مي خواهد دلي كه من
هميشه نداشتم.اما آدمهايي مي شناسم كه هميشه دل شير دارند.
آن بازي مشهور در يادگار كه استاديوم منفجر مي شد و بازي هاي مشابه تازه
دو هزار ريالي ام افتاد كه اي داد بيداد بعد بازي چند هزار نفر از اين
120-100 هزار نفر مثل من آواره مي شوند! تازه اگر شانس بياورند و ببريم
وگرنه نبرده و راه آمده را با دل شير هم نميتواني برگردي.
اما اينها مردماني كه هميشه آمده اند،برده اند،باخته اند،بدون آنكه نامي
از آنها به ميان آيد. نه تي تي بوده اند نه اولترا و نه تايتان حتي تبريزي
هم نبودند از دورترين شهرها و روستاها به دره سرازير مي شوند اگر بگويم
معدود هواداراني حتي ترك هم نيستند دروغ نگفته ام. ولي وقتي گوينده از پشت
تريبون تراكتورسازي تبريز مي گويد به رويشان هم نمي آورند كاش يك بار به
هنگام اداي اين جمله، تبريزي ها بلند شوند و سرپا بايستند هم به احترام
هواداراني كه فرسنگ ها مي پيمايند و هم اينكه حساب دست آنها بيايد آنگاه
بينم باز اين گونه مي گويند.
هم مي خواهم اسم ببرم و هم نمي خواهم،اگر تك تك شهرها و روستاها را اسم
ببرم و شهري -روستايي از قلم افتد نكند كه از ما دلگير شوند! اما اين به
حساب بي اعتنايي نيست حساب قصور ذهن ماست.
اردبيل،مشكين شهر،زنجان،قزوين،همدان،بنا ب،ميانه،اهر،اورميه،آستارا ،مرند،كرج،تهران،كرمانشاه، مهاباد،شاهين دژ،اراك،ساوه و...
و سه نقطه اي كه كنار هم قرار مي گيرند و يادگار را پر مي كنند و غرور ما
را در يك كلمه مي آفرينند. من نمي خواهم تشكر كنم مثال آن همچون مادري ست
كه در قبال تقبل زحمت تربيت و بزرگ كردن فرزند از او تشكر كني! او براي
فرزند خود مي آيد او براي عشق خود مي آيد اما گاهاً شيطنت هايي هم مي شود
كه باعث آزرده خاطر شدن آنها مي شود.
يكي مي گويد استاديوم پر استرس ايجاد مي كند يكي مي گويد هماهنگي تشويق از
بين مي رود اما نميدانند كه عظمت و غرور ما در استاديوم پر رقم مي خورد.ما
نمي آييم كه با استاديوم خالي ببريم ما چنان مي بازيم كه تك تك بازيكنان
رقيب آرزو مي كنند كه اي كاش آن روز عضو تيم بازنده بودند! اينجا اروپا
نيست ما از اول هم خاكي بوديم دلم براي راهروهاي پر يادگار تنگ شده
راهروهايي كه كيپ تا كيپ جمعيت را در خود جا مي دهد و صداي آشناي"داداش
بورا اوتوماخ يئريدي!؟"
بلي يئريدي!
شنبه يئريدي
از هم اكنون
قدم شما به روي چشم
و جاي شما در قلبمان.
منبع : تراکتور اف سی
دکتر شریعتی : لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل ازآنکه خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذشت.